آسمان ایرانم سیاه شده است. ابرهای تاریکی سایه ای
وسیع بر سرزمین پاکم گسترده اند و پادشاهی از دیار
تاریکی ها از سرزمین ظلمات از جنس شیطان بر
خاک پر شکوهم حکمفرماست . دسته ای هرزه و
جیره خوار نیز به دورش در گردشند و میپرستندش.
کسانی که یاد گرفته اند هر کجا نشانه ای از روشنایی
دیدند به مانند سگان وحشی به دنبال آن روزنه بگردند
و رویش را بپوشانند که مبادا وجدان های خفته
بیدار شوند.
در این هیاهو مردی ظهور کرد از قبیله ی روشنایی.
از طایفه ی نور. از سمت طلوع و آنان باز به تلاطم افتادند
که تیشه به ریشه ی آن بزنند اما او محکم و استوار بود.
با هر ضربه او جان گرفت قد کشید.
امروز او شد اسطوره ی روشنایی در این مرز و بوم.
اسطوره ای سبز در دلهای سبز.......
آن پادشاه سیاه این روزها ناتوان تر شده و مدام
چنگ و دندان نشان میدهد.
اما آفتاب را چه باک از لکه ابری سیاه
(الله ولی الذین ءامنوا یخرجهم من الظلمات الی النور)
پ ن : سخت مشغولم برای کنکور. واسه همین کم میام
خدا کند که بیایی ...
نوید
آهای آقا با تو هستم
آری با خود خودت.
تا به حال فکرکرده ای آنانی را که به راحتی به ضرب گلوله
یا میله ای از پای در آوردی هموطنانت بودند.
با تو هستم که پیشانیت از سجده های شبانه پینه بسته.
آری با تویی که عمامه ی سیاه به سر میگذاری و
دم از حکومت علی میزنی.
آخر فکر نکردی همان علی روزی گریبانت را میگیرد...
با تو هستم که دم از دین میزنی و مدام (بأی ذنب قتلت ) را
در محرم ها زمزمه میکنی. حال من میپرسم بأی ذنب.
به کدامین گناه سهرابها و نداها کشته شدند؟
به کدامین گناه جوانان این خاک را به گلوله بستی؟
به قول دکتر سروش تو نبوت و امامت را فدای
ولایت خویش کردی. تو حاضر شدی همه ی ارزش ها
را بر باد دهی تا تخت و سلطنتت را نگاه داری.
با توام که مدام خطبه میروی و با انگشت اشاره ات
که نمایانگرتحکم و دیگتاتوری توست برای این
و آن خط و نشان میکشی و حنجره پاره میکنی که آهای
مردم به پا خیزید که آمریکای جنایتکار دینتان را برد.
آری تو همانی که خون جوانان دلیر این سرزمین را
به ناحق بر زمین ریختی و وجدانت را هراسی نبود
که اینان که میکشی هموطنند.
آری تو مدام میکشی و تیشه میزنی .
اما با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی
پ ن :خطبه ی این هفته چراغ سبزی بود برای دستگیری
سید نقاش ما و شیخ اصلاحات. ساکت ننشینیم
پ ن : شعر جالبی در ادامه ی مطلب
نوید
>>> ادامه مطلب <<<
سلام. ببخشید طول کشید.
وای خسته شدم دیگه.
البته هیچ وقت یادم نمیره که : کی خستس؟ دشمن.
بابا عجب موجودایین. دمشون گرم. چه قشنگ کار میکنن.
کم کم دارم میفهمم که وای بر ما؟
قبل انتخابات حد اقل شک داشتیم نسبت به سیستمی که
بر ما حکومت میکند اما الان چه دست هایی رو شد...............
البته خون ها ی زیادی هزینه شد برای این روشدن ها.
نمیدونم آقایان چه جوری میخوان بعد جواب بدن.
یکی از دوستان می گفت به نظر من اینا بعد از انقلاب اینقدر
کارای خوب خوب کردن که خدا ولمون کرده.
اصلا خدا گفته : احسنت بابا ابلیس سگ کی باشه.............
اون روز خندیدم بش و رد شدیم. اما الان که خوب فکر میکنم
میبینم جدی انگار همینه. آخه این همه خون این همه جنایت
این همه نا مردمی کافیه تا آدم دچار عقوبت الهی بشه
اما این آقایان انگار عین خیالشون نیس.
ماه رمضونم شد اما خدا هم انگار نگاه میکنه فقط. نمیدونم.
اگه امتحانه که امتحان وحشتناک سختیه.
اما این قضایا را که بگذاریم کنار به نظرم سید نقاش ما
اسطوره ای شد واسه خودش.
کی فک میکرد کسی که 20 ساله نبوده یکهو اینجوری وایسه جلو اینا.
من که قبل انتخابات خیلی اعتقادی بش نداشتم.
اما همه چی از اون مناظره شروع شد.
به چشمم دیدم تقابل دو فرهنگ را. دو ادبیات را .
و همونجا بود که ایمان آوردم به سید نقاش.
این اتفاقاتم که از اون یه شخصیت تاریخی ساخت . مثل یک پدر.
پ ن : ببخشید دیر شد خلاصه
پ ن : خیلی مطلب واسه آپ کردن هست اما دلم
نمیخواد اینجا وبلاگ خبری باشه...........
پ ن : خدا. اگه میبینی . اگه ولمون نکردی .
به خون سهرابها و نداها به دادمون برس....
پ ن : این روزها که مجلسا میبینم بیشتر میفهمم تو کجای دنیا
گیر کردیم مخصوصا دلایل این آخوندای عزیز پیش از میلاد را ....
تو را من چشم در راهم...........................
نوید

ابطحی عزیز سرتو بالا بگیر
ما میدونیم که چه کشیدی! ما میدونیم که خدا خیلی دوست داشته و دوستمون داشته که هنوز پیش مایی.ما میدونیم که این ها اعتراف نبود...
این ترانه رو شنیدی؟
"سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز"
خیلی به حال و روزت میاد این آهنگ چون معلوم نیست که چی به سرت آوردن، ولی تو اون مردی هستی که ناله نکرد.
ما نمیدونیم که چهل پنجاه روز تو یه سلول انفرادی بودن و گم کردن زمان و این که ندونی یه ساعت گذشه یا یه سال چه حالی داره ولی سعی میکنیم درک کنیم ، و وقتی دیدیمت تو دادگاه از دیدنت اونقدر خوشحال شدیم که از اینکه بیست کیلویی کم کرده بودی،ازاینکه دیگه او لبخند دوست داشتنیتو نداشتی شوکه نشدیم.
آره ، مردم ما میفهمن ، ما میفهمیم که اعتراف با خوندن انشا فرق داره ما میفهمیم که تو امروز در نقش عمار ظاهر شدی ، عمار هم وقتی تحت شکنجه ابوجهل بود بر علیه پیامبر حرف زد ولی وقتی به پیامبر رسید پیامبر فرمود:" اگر باز هم جانت در خطر افتاد این كلمات را بگو و خودت را نجات بده. تو سر تا پا ایمان هستی*"
آری سید تو سراپا ایمانی باطن تو پاک است حتی اگر ده ها بار دیگر پیش ابو جهل ها اعتراف کنی .
بدان که ما با تو هستیم،و خدا با ما...
**
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
پیمان
*شرح کامل داستان درادامه مطلب
**کاریکاتور اثر فیروزه مظفری،چاپ شده در اعتماد ملی دوشنبه 12 مرداد1388
>>> ادامه مطلب <<<
ساده است ديدن چشمان نگران مادر،وقتي زيرلب «و انيکاد...» ميخواند و سعي ميکند دور از چشم تو، هواي مقدس نفسش را بدرقه راهت کند. ساده است تظاهر آشکار به خونسردي، آنجا که ميگويي «کاري نداشتم، فقط ميخواستم احوالپرسي کنم» وقتي ميبيني دوستي در منزل نيست، ساعتي که بايد باشد ساده است مخفي کردن دلهره خانمان براندازي که در پس سه بارزنگ خوردن تلفن و برنداشتن و نشنيدن صداي عزيزي آن سوي خط، همه تاروپود وجودت را ميخراشد. ساده است دختر سه ساله برادر را در آغوش کشيدن و شاهد آن بودن که چطور چشمان بيگناهش ميسوزد از باقيمانده گازي که در هوا پخش شده و سوال معصومانهاش را بيپاسخ گذاشتن وقتي ميپرسد: عمو چرا هوا شوره؟ ساده است، تازه شدن اشکهاي ماسيده بر صورت مادران و پدران منتظر را ديدن و نظارهگر تلاش جانکاهشان بودن، تنها براي يافتن نام جگرگوشههاي بازنيامده به آغوششان، در کاغذهاي مانده بر ديوارهايي سيماني، که اگر باشد نامي در آن، سجده شکري در پسش خواهد آمد و اگر نباشد باز... ساده است رويت فيلم ظاهرا خندهدار «عروس فراري» از رسانه ملي!، در حالي که سر بچرخاني صدها زن و مرد و پير و جوان را ميبيني که «فرار» ميکنند در کوچه پس کوچههاي شهرت، (از که يا از چه؟؟... نميدانيم لابد.) ساده است حس دائمي مراقبت (و نه مواظبت) در هر مکالمه يا آمد و شدي ساده... ساده است شنيدن و ديدن و داشتن اين همه خبر «نيستن»، «نبودن»، «رفتن» (نگوييم مرگ، که مردگان امروز الحق عاشقترين زندگان بودند.) ساده است ديدن تکههاي آهن هواپيماها! که قرار بوده جانپناه باشند براي پرواز و حالا خود گورستاني شدهاند، پاشيده و زخمخورده، شرمنده و از امانت درونشان، فقط پارههاي پيراهن مانده که يوسفوار، سوي چشم يعقوبهاي منتظرشان باشد. و لابد ساده است مواجهه، درک و پذيرش اين همه سوال، اضطراب، اتفاق، برخورد و قهر و اشک، که بر سر و دلت هوار ميشوند در لحظهلحظه اين روزهاي به غايت «ساده» به ياد صداي آن يکهتاز سيمين موي شعر و ادب پارسي :
«آري زندگي (اين روزها) سخت ساده است...وپيچيده نيز هم» همين...
حبيب رضايي
نوید
بوی کافور و غسالخانه میآید،
بوی جشن تحلیف دژخیمان میآید،
از خیابان بوی اشک و خون میآید،
در خیابان صفیر گلوله میآید،
صدای گلوله بر گلوی ندا میآید،
صدای گریۀ مادر سهراب میآید،
از چشمان ندا جوی خون میآید،
در هزاران سینه ،
صدای قلب سهراب میآید،
از هزاران حنجره،
فریاد ندا بر میآید،
شب از بام های شهر،
بانگ الله اکبر میآید،
روز در میان سکوت،
صدای نفرت و انزجار میآید،
صدای گریۀ زینب،
پشت درهای اوین میآید،
بوی جشن تحلیف در مجلس دژخیم میآید،
صدای خروش از رودی سبز میآید
پ ن : این شعرا یکی واسم میل کرده بود
پ ن : به این آدرس سر بزنین
http://nimdaayereh.persianblog.ir/post/88/
نوید
سلام آقا حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن.
ملالی نیست جز دوری شما.
دلتنگیم آقا. به اسم شما و به اسم دین چه جنایتها کردند...
ما را میچسبانند به منافقین وبیگانگان. به ما میگویند شما دشمن این خاکید.
خوب حق بدهید به ما. به غیرتمان بر میخورد دیگر.
آخر ما وطنپرستیم. خون ایرانی در رگهایمان است. تاب نمی آوریم
به ما بگویند منافق.
چه کسی بیگانه است؟ آنگه دریای خزر را میفروشد یا ما؟
آنکه با عربها سر خلیج فارس مذاکره میکند یا ما؟
چه کسی بیگانه است با این خاک؟
آن کسی که در سرزمین 7000 ساله که منشور هخامنشیان در
آن نوشته شده ابتدایی ترین قوانین حقوق بشر را زیر پا میپذارد یا ما؟
چه پدران و مادرانی که خون داده اند در راه این وطن... رزمنده بوده اند
یا جانباز یا اسیر و حالا فرزندانشان فقط به جرم آزادی طلبی در بندند؟
آقا دیدی به سید اولادپیغمبر به فرزندی از خاندان شما
چه وصله هایی زدند؟ گفتند میر حسین دجال آخر الزمان شده.
آخر شما بگویید این وصله ها به سید نقاش ما میچسبد ؟
رنگ سبزش. آری رنگ سبزش ما را به دنبال او کشید.
رنگ سبزش بود که مرا یاد جمعه ها می انداخت
آخ.......... دردم می آید تا از این ها حرف میزنم.
از جانشینتان میگویند. هر لحطه فریاد میزنند مگر نمیبینید جانشین
امام زمان و ولی فقیه چه گفت؟ آقا مگر میشود جانشینت
ظالم و دروغگو باشد؟
دلتنگ شده ام بیش از پیش. آخر ما که صدا سیما نداریم.
ما که باتوم و زنجیر نداریم. ما که کابل برق نداریم.
ما که تفنگ نداریم
ما فقط تو را داریم و جمعه عصرها.
همینطور منتظریم جمعه شود تا چشم بدوزیم به آسمان.
آقا میبینی ما را حتما. غریبیم. به همان قرآن قسم تنهاییم.
جز شما کسی را نداریم.
ما را دریاب.
اللهم عجل لولیک الفرج
پ ن :اینترنتم قطع شده بود این چند روز و این مطلبا شنبه نوشتم.
پ ن : بدجوری دلم گرفته بود . دیروزم که جمعه بود و .....
پ ن : نامه ی پدر محمد قوچانی به پسرش عجیب دردناک بود.
پ ن : سبز سبز سبز
نوید
آهنگ وبلاگم با توجه به آهنگ دلم که این روزها عوض شده تغییر کرد.
کی فکرشا میکرد به اینجا برسیم.
وای یاد قبل از انتخابات که میفتم اصلا میرم تو یه فضای دیکه.
با مقوا یک کلاه درست کرده بودم و روش نوشته بودم :
اندکی صبر سحر نزدیک است.
و با این کلاه تو شهرراه میفتادم.آخه واقعا امیدوار بودم.
آخه واقعا خسته شده بودم.
خسته از تحجر خسته ازپرخاش خسته از شعار مزخرف
خسته از برنامه های مضحک صدا و سیما
توی خیالم با خودم میگفتم این سید نقاش ما اومده
که واسمون خورشیدا بکشه..... اومده حامی صلح باشه..
اومده بگه بابا : ادب مرد به ز دولت اوست به خدا.
حیف. حالا که نگاه میکنم میبینم دیگه نیاز به صبر نیست چون سحر نمیاد.
دیگه نیاز به نقاش نیست چون ما محکومیم که شب را بکشیم.
این هم برگ زرینی دیگر از خدمات همان دولت نهم
اللهم عجل لولیک الفرج
نوید
<<< آن مرد که در.... باران آمد! در فالت میبینم که دست بچه ات از دستت رها می شود و بین آن 7 نفر
که در پای تندیس بزرگ آزادی, روی زمین افتاده اند و تلویزیون هم خبر آن را گفت, دنبال تو میگردد.
( اما تو را ترک موتور سوار کرده اند و به بیمارستان رسول برده اند)
برای همین فرزندت که دستت را رها کرده بود, دوان دوان به سمت بیمارستان رسول میدود.(البته با
احتیاط زیاد میدود که با اراذل اشتبا گرفته نشود و به تیر غیب دچار نشود)
وقتی به بیمارستان میرسد میبیند پزشکان و پرستاران کنار هم ایستاده و شعار میدهند . فرزند تو که
دست تو را رها کرده و گم کرده بود از یکی از پزشکان میپرسد: "بابای منو ندیدی؟" پزشک از او میپرسد:
"بابات چه شکلی بود؟" فرزند تو میگوید: " بابام شکل همه ی باباها بود." پزشک میپرسد:" بابات نشونه
ی خاصی نداشت؟" فرزندت میگوید : "چرا . بابام یه دستبند سبز بسته بود مثل همه ی باباها"
آن مرد که در ... باران آمد! در فنجانت میبینم که وقتی داری راه میروی به صفوف با شکوه و نفوذ ناپذیر
نیروی انتظامی میرسی. به آنها می گویی: "ایول!رنگ سبز تو هم قشنگه." بعد میبینی آنهابا نظم خاص
و با شکوهی دور تو حلقه می زنند و به پایکوبی می پردازند. این همه عظمت و قدرت چنان تو را تحت
تاثیر قرار می دهد که بدنت کبود می شود..
آن مرد که در... باران آمد! تو که خس و خاشاکی بیش نمیباشی وقتی مشغول پیاده روی در خیابان
انقلاب تا آزادی هستی سر راهت آقا کروبی را میبینی. به او میگویی: " رای منو....." که صدایت در
جمعیت محو می شود. کمی که میروی جلوتر میر حسین را میبینی وداد می زنی: " آقا میر حسین رای
منو......" که صدایت محو میشود
آن مرد که در .. باران آمد! پیش از این رهبر مردم این خاک گفت: گل را در مقابل گلوله قرار دهید.
حالا چرا گوشت مقابل گلوله است؟ >>>
این روزها همه سیاه پوشیم.


نوید
پ.ن : حتما این فیلم را ببینید
http://nazareazad.blogspot.com/2009/06/blog-post_3754.html
زمان لحظه لحظه همچون راهزني قهار مي دزدد و باد به مانند جلادي توانا
تازيانه مي زند و سكوت چون بازيگري زبر دست نقش خود را به خوبي ايفا مي كند
همه مي دزدندو مي درند و نقاب به صورت مي زنندومن دلم براي سايه ام تنگ شده.
گم شده ام در هاله هاي محو دوردست ها
رنگ گرفته ام با اين جماعت هفت رنگ.
دائم مي گريزم .
نويد


